تبليغاتX
من در سرزمین آفریقا

سفارش طراحي قالب رايگان - مركز تخصصي قالبهاي حرفه اي





سلام | دوشنبه هشتم مهر 1387 | 9:9 بعد از ظهر 

امید وارم هر جایی که هستین خوش باشین.

 خیلی خوشحالم که بعد از یه دوری یک و نیم ساله دوباره فرصتی به دستم اومده تا بتونم از نو

به وبلاگ سری بزنم و شروع به نوشتن کنم.و امیدوارم که کارها طوری پیش بره که دیگه از اینجا دور نشم.

از تمامی دوستانی که به من تو این مدتی که نبودم لطف داشتن خیلی خیلی تشکر می کنم

تو سری جدید سعی می کنم. فقط در مورد کشور نیجر صحبت کنم .و کمتر از جاهای دیگه حرف بزنم

البته می دونم که نمی شه ولی سعی می کنم.

 

تا بعد

كاري از : بهمن | + | موضوع: |

ملا و مهتر | جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 | 5:58 بعد از ظهر 

روزی ملایی برای موعظه به مسجد رفت .ولی در مسجد هیچکس را جز مردی دهاتی که  در پای منبر نشسته بود ندید.

ملا مردد بود که آیا وعظ کند یا نه؟

سرانجام از آن مرد پرسید :فکر می کنی لازم باشد من فقط برای تو یک نفر وعظ کنم؟ مرد جواب داد:حضرت آقا .من یک مهتر ساده هستم و این چیزها را خوب نمی دانم.ولی اگر من به طویله می رفتم و می دیدم همه اسبها جز یک اسب فرار کرده اند حتما به آن اسب غذا می دادم.

ملا از حرف دهاتی خوشش آمد و شروع به موعظه کرد و در حدود دو ساعت نطق غرایی ایراد کرد. پس از پایان موعظه .در حالیکه احساس غرور می کرد خواست از دهان دهاتی هم چند کلمه ای درباره خوبی نطقش بشنود.از اینرو از او سوال کرد:

خوب .وعظ من چطور بود؟

دهاتی جواب داد:من که قبلا گفتم یک مهتر ساده ام .و این چیزها را خوب نمی دانم .ولی به هر حال اگر به اصطبل می رفتم و می دیدم که همه اسبها بجز یکی رفته اند حتما به آن غذا می دادم. ولی تمام غذاهایی را که برای همه اسبها برده بودم به آن یک اسب نمی دادم.

تا بعد 

كاري از : بهمن | + | موضوع: |

خبرنامه | سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 | 5:34 قبل از ظهر 

با سلام

امروز می خواستم یه مطلب جدید براتون بزارم که یه اتفاقی افتاد نتونستم بزارمش سرد شه و داغ داغ تحویل شما میدم

موضوع از این قراره که ساعت حدود یک و نیم بعداز ظهر بود  دیدم هوای بیرون نارنجی رنگه.

واقعا باورش مشکله .ولی اینطور شده بود.طوفان باد و شنی که شروع شده بود کاملا زندگی رو از کار انداخت و دیگه اصلا نمی شد کاری کرد.

بعد از این موضوع که حدود نیم ساعت طول کشید باران شدیدی شروع شد که مثله طوفان همچنان زندگی روزمره رو مختل نگه داشت.

من به زور تونستم از این موضوعات براتون عکس تهیه کنم.و اینو بگم وقتی به خونه بر گشتم حدود دو کیلو به وزنم شن اضافه شده بود.

اینم بگم که عکسهایی رو که از طوفان می بینین تار نیست این شنه که تارش کرده

عکسها چطورن؟                      

بقیه عکسها رو سعی می کنم با عکسهای خود کشور بزارم

تا بعد

كاري از : بهمن | + | موضوع: |

معرفی یک فضای شاد شاد | دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | 4:8 قبل از ظهر 

امروز می خوام شما رو با یه فضای واقعا شاد آشنا کنم.

 

باید ببینین تا نظر منو تایید کنین.

 

www.salatinekhandeh.blogfa.com

تا بعد

كاري از : بهمن | + | موضوع: |

ملا نصرالدین | جمعه هفتم اردیبهشت 1386 | 5:3 بعد از ظهر 

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

 

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!
؟

 

داستان پرواز در اسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

 

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

 

داستان ماه بهتر است

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

 

داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟
!

 

داستان قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

 

داستان قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

 

داستان بچه ملا

روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

 

داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

 

داستان نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

 

داستان لباس نو

روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

 

داستان ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

 

داستان خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

 

داستان گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

 

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

 

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

 

داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

تا بعد

كاري از : بهمن | + | موضوع: |

خبر نامه | چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 | 4:53 قبل از ظهر 

همونطور که قول داده بودم البته می دونم یه کم دیر شد.امروز می خوام در مورد کشور نیجر یه کم اطلاعات بهتون بدم.که البته بعضی هاش خیلی جالبه. در مورد آداب و رسوم توی بعضی از نقاط هم توی خبر نامه های بعد توضیح می دم . که البته فوق العاده با حاله.

مساحت این کشور ۱۲۶۷۰۰۰ کیلومتر مربعه.

از شمال با الجزایر و لیبی.از جنوب نیجریه و بنان.غرب مالی و بورکینافاسو و از شرق هم با چاد هم مرزه.

بیش از یازده ملیون جمعیتشه.که سالی ۳/۳٪رشد جمعیت داره. و جزو کشورهای سریع در حال رشد جمعیت هست.و تقریبا هر ۲۱ سال جمعیتش ۲ برابر می شه.

۵۰٪ مردم این کشور کمتر از ۱۵ سال سنشونه. ۷۵٪کمتر از ۳۵ سال. ۴/۵۰٪جمعیتش هم زن هستن.(قابل توجه بچه هایی که هنوز ازدواج نکردن)

تو این کشور ۸ قبیله وجود داره.که به ترتیب هوسا(۵۳٪).زرما(۲۱٪).تو آرگ(۴/۱۰٪)پل(۵/۹٪).کنوری(۴/۴٪)توبو(۴/۰٪) .گورمانچه(۳/۰٪).عرب(۳/۳٪)و بقیه(۲/۰٪).

بیشتر از ۹۰٪ مردم این کشور مسلمانن.و ۵٪مسیحیو ۵٪ هم بقیه ادیان رو تشکیل میدن.

نیجر در دنیا جزو ۵ کشور اول در بی سوادیه.

در سال ۱۹۶۰ استقلال پیدا کرد.که اون موقع افراد باسوادش ۶/۳٪ بودن.

ولی الان افراد باسواد بین شهرها و روستا هاش فرق شدیدی می کنه. مثلا در شهری ممکنه افراد با سوادش بطور میانگین ۸۵٪ باشن. ولی کلا الان فقط ۱۵٪ مردم در کل باسوادن.که البته همه درس رو تموم نمی کنن. از این ۱۵٪ .   ۳۲٪ پسر و   ۲۲٪ دختر ابتدایی رو تموم می کنن.

۳۵٪ به راهنمایی میرن . و باز فقط ۲۷٪ از راهنمایی به دبیرستان می رسن.

حداکثر سن در این کشور ۴۸ ساله.۲۰٪ از بجه هایی که به دنیا می یان در همون زایمان می میرن .که این با لاترین رقم در دنیاست.۳۳٪ از بچه های به دنیا اومده قبل از ۵ سالگی می میرن.۷/۰٪زنها هم توی زایمان می میرن. که بخاطر بی سوادی و همچنین نداشتن تربیت بهداشتی به این شکل در اومده.

امراضی که از اون می میرن:سرخک۲۶٪       . اسهال و سوء تغذیه ۱۸٪    . اشکال تنفسی ۱۷٪      . ۲/۳ هم از ما لا ریا.

و فقط کمتر از ۲۰٪ بچه ها توی این کشور واکسیناسیون شدهاند.

۸ تا هم استان داره:

آگادز.ـ دینا ـ  دوسو ـ   مردی ـ  توآ ـ  تیلاوری ـ  زندر ـ  و نیامی که پایتخت این کشوره.

کلا با این آماری که گفته شد وقتی به شهری مثل نیامی وارد می شین .ماشینهای روز دنیا و ساختمانهای کار درست چهره واقعی از این شهر به نمایش نمی زاره.

من می خوام عکسهایی از قبایل مختلف که می دو نم واسه شما خیلی جذابه و همچنین از کل کشور  برای شما به نمایش بزارم.

اگه واقعا شما این مطالب بالا رو  بخونین و نظر ندین خیلی بی انصافین.

وا سه ترجمه این مطالب و کارهای جانبی که در آینده بیشتر خواهید دید خیلی وقت صرف شده. پس پاسخ من رو بدین.

با تشکر فراوان از آقای ایوب زاده.

تا بعد 

كاري از : بهمن | + | موضوع: |

جک | یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 | 5:57 قبل از ظهر 

ترکه داشته پشت بوم خونشو آسفالت می کرده .آسفالت زیاد می یاره سرعت گیر می زاره

ترکه سیگارش روشن نمی شده میزارتش تو زیر سیگاری هلش میده.

به یکی می گن چی شد معتاد شدی ؟میگه با بچه ها قرار گذاشتیم تفریحی روزهای تعتیل بکشیم یهو عید شد و دو هفته تعطیل.

ترکه خوابش سنگین می شه تختش می شکنه.

ترکه اسم بچه اش رو می زاره رستم می ترسه صداش کنه.

ترکه بی هوا وارد اتاق می شه خفه می شه.

یارو باباشو می کشه می ره مرحله بعد.

یه روز ترکه می ره خواستگاری .به دختره می گه شما چرا سبیل داری ؟دختره می زنه زیر گریه .ترکه می ره از دلش دراره .میگه مرد که گریه نمی کنه.

ترکه شب جیرجیرک می گیره تا صبح روغن کاریش می کنه.

ترکه زمین می خوره واسه اینکه سه نشه تا خونه سینه خیز می ره.

ترکه زنگ می زنه ۱۱۸ می گه ببخشید شماره غضنفر رو دارین ؟می گن نه .می گه پس می خونم یادداشت کنین.

ترکه از جهنم پا می شه می ره دم بهشت میگه یخ دارین؟میگن داریم ولی نمی دیم .می گه باشه فردا صبح هم شما می یاین واسه آب جوش.

ترکه زنگ می زنه فلسطین می بینه اشغاله. 

تا بعد

كاري از : بهمن | + | موضوع: |